قصه یک مداد سیاه.....

تو فعل حال ساده و من ماضی بعید
ای کاش دست خسته "من" تا تو می رسید
من بوده ام٬ تو هستی و ما ..... هیچ وقت و این
یعنی که من سیاهم و یعنی که تو سپید
یک شب که مشق داشتی و خسته بودی و
از ابرهای ذهن تو خمیازه می چکید٬
من هم سرک می کشیدم و پایین دفترت٬
ماندم به این امید که من را ندیده اید
من مانده بودم و همه لحظه ها سیاه
تو مانده بودی و همه سطرها سپید
می خواستم بمانم آن جا ولی نشد
خانم معلم آمد و یک خط سرم کشید
آن وقت خم شد و به تو چپ چپ نگاه کرد
و گفت: دنیا.....از تو بعید است این بعید....
تو هم که پاک جا زده بودی شکستی ام
و ناله های تلخ مرا پاک کن شنید
آن وقت تکه تکه های مرا یک طرف زدی
چشمت به روی لکه ی جا پای من دوید
ده مرتبه جریمه شدی٬.... گریه ات گرفت
من هم دلم گرفت..... ولی هیچ کس ندید...
****![]()