تبليغاتX
بوسه بر لبهای خونین - قصه یک مداد سیاه.....
یا مریم مقدس

قصه یک مداد سیاه.....

تو فعل حال ساده و من ماضی بعید

ای کاش دست خسته "من" تا تو می رسید

من بوده ام٬ تو هستی و ما ..... هیچ وقت و این

یعنی که من سیاهم و یعنی که تو سپید

یک شب که مشق داشتی و خسته بودی و

از ابرهای ذهن تو خمیازه می چکید٬

من هم سرک می کشیدم و پایین دفترت٬

ماندم به این امید که من را ندیده اید

من مانده بودم و همه لحظه ها سیاه

تو مانده بودی و همه سطرها سپید

می خواستم بمانم آن جا ولی نشد

خانم معلم آمد و یک خط سرم کشید

آن وقت خم شد و به تو چپ چپ نگاه کرد

و گفت: دنیا.....از تو بعید است این بعید....

تو هم که پاک جا زده بودی شکستی ام

و ناله های تلخ مرا پاک کن شنید

آن وقت تکه تکه های مرا یک طرف زدی

چشمت به روی لکه ی جا پای من دوید

ده مرتبه جریمه شدی٬.... گریه ات گرفت

من هم دلم گرفت..... ولی هیچ کس ندید...

****

لينك ثابت| نوشته شده در 87/01/21ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط دختری از جزیره سنت هلن |

دست نوشته های من ( حمید رضا خان )
زیست (biology class)
چرتنویس های شبهای بیکاری(سامان)
مثل انگشت فرشته ( پرستو )
عشق یخی (فریماه جووون)
دختری از کهکشان تنهایی (شیما)
مرد پاییز ( آقا ایمان)
تک صدا



RSS

پشتيباني
بلاگفا.كام